ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
447
قصص الانبياء ( فارسى )
او را ] a 122 [ گرفته بود و بند بر پاى او نهاده كه ازو مىترسيد . بند از پاى او بر گرفت ، و پسرش بملكت بنشست و او را بكشت . قصه صدوششم « 1 » هرازى « 2 » باخبار آمده است كه چهار هزار مرد هرازى بحرب رسول آمدند . خبر برسول رسيد . رسول با ده هزار مرد و بقولى با دوازده هزار مرد بحرب ايشان بيرون رفت . آن سپاه سالار ايشان گفت شما چهار هزار مرديد با چهار هزار شمشير كشيده ، چنان بايد كه نيامهاى شمشير بشكنيد و همه دامنها در دامن يكديگر بنديد و از حرب انديشه مداريد كه اگر چنين كنيد و ايشان به مثل كوه باشند شما را از جاى برنتوانند كندن . همچنان كردند . خداى تعالى فريشتگان را به يارى رسول و ياران فرستاد . چون كافران فريشتگان را بديدند گفتند محمّد بر ما كمين كرده است ، همه هزيمت شدند و مسلمانان از پس درآمدند و كشتن گرفتند ، و رئيس ايشان را بگرفتند ، نامش مالك بن غوز « 3 » بود . چون او را بلشكرگاه آوردند گفت كجااند آن سواران كه اسپان ابلق داشتند كه ما را بهزيمت كردند ؟ او را پيش رسول آوردند . رسول عليه السّلام گفت كدام دوستر دارى آنكه ايمان آرى تات « 4 » بكشند گفت اگر بكشى بزرگى را كشته باشى و اگر عفو كنى بزرگى را عفو كرده باشى اما مسلمان شدن روى ندارد . رسول عليه السّلام او را عفو كرد . چون عفو و كرم رسول بديد مسلمان شد و ايمان آورد بدل خوشى . ] a 891 [
--> ( 1 ) - رجوع كنيد به « السيرة النبويه ، جلد 4 ص 130 ( 2 ) - متون معتبره : هوازن . ( 3 ) - متون معتبره : مالك بن عوف . ( 4 ) - يات .